♥.♥ بغض ♥.♥
خدای خوب قصه های مبهم آدما در زمان زنده بودنم …..تو دستگیر و راهگشای من باش …. و مرگ منو طوری رقم بزن .... که بتونم به انسان هایی که هنوز ….. فرصت زیستن دارن کمک کنم ….. شاید توشه ای برای آخرتم باشه اینگونه مردن
سلام به همه دوستایی که منو میشناسن یا برعکس اصلا نمیشناسن یا من نمیشناسمشون بهر حال امروز اومدم دو کلام حرفه حساب بزنم. درمورده خودمونه حرفی که از پارسال رو دلم مونده خسته شدم میدونید از چی از اینکه هر وبلاگی رو باز میکنم توش غمه وغصه است. حالا بهر دلیلی میتونه عشق باشه.از دست دادنه عزیزی باشه .غصه دنیا باشه و.... بابابسه بخدا کافیه این همه غمو تحمل کردین یا تو وبلاگتوننوشتیدو چندنفرخوندنو نظر گذاشتن خودتون بگید از غمتون کم شده ؟ یا اون مشکله حل شده ؟ شاید یکم البته خیلی کم سبک شده باشید اما وجدانن حل نشده. بخدا هر چقدر بگیم واضهار ناراحتی کنیم شادی سراغمون نمیاد از خدا بخوایم هرچی بصلاحمونه بده بهمون اول از همه اون آرامشی رو بده که همه دنبالشیم هممون جوونین دلمم واسه جوونیتون میسوزه دنیا انقد کوچیکه که اصلا ارزش غصه خوردنو نداره این ساله نو رو بیایین هرچی غمو غصه رو کنار بذاریم بجاش شادی وامید و خنده تفریح چیزای خوبو انتخاب کنیم. هرکی با حرفم موافقه با نظرش بهم کمک کنه دوس دارم باهم کاری کنیم که غمو غصه ها تموم شه نگید نه و نمیشه و..... چون خودتونم میدونید که اگه بخواین باکمک خدا میشه.
دیروز صبح که از خواب بیدار شدی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف میدویدی تا حاضر شوی فکر می کردم بعد دیدمت که از جا پریدی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ موقع خواب ...، فکر می کنم خیلی خسته بودی. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. خیلی سخت است که در یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. دوست همیشگی و دوستدارت : خدا بازهم مرا به جرم بی گناهی محکوم کرده اند. بر جرم نکرده... به جرم دوست داشتن آخر با کدامین ستاره سخن بگویم...؟؟؟ سخن از حسرت،سخن از غربت شکایت دل را به کدامین دادگاه بگویم؟؟ به کدامین قانون...؟؟؟ عاشق شده ام،عاشق کشی که نکرده ام. محکومم کرده اند که دیگر نامت را بر زبان نیاورم. اما من تنها به نام تو سوگند خواهم خورد که در دادگاه عشق حقیقت را بگویم.... خدایا توراشکرمیکنم که اشک راآفریدی که عصاره حیات انسان است. آنگاه که درآتش عشق می سوزم یا درشدت درد می گدازم. یا در شوق زیبایی و در ذوق عرفانی آب می شوم و سراپای وجودم روح می شود، لطف می شود ، عشق می شود ، سوز می شود. و عصاره وجودم به صورت اشک آب می شود و بعنوان زیباترین محصول حیات که وجهی به عشق و ذوق داردو وجهی دیگر به غم و درد ، بر دامان وجود فرو می چکد. اگر خدا از من سندی بطلبد ، قلبم را ارائه خواهم داد ، و اگر عمرم را بطلبد ، اشک را تقدیم خواهم کرد. (دکتر چمران) خداوندا نگذار که از تو فقط نامت را بدانم و نگذار که از تو تنها مشق کردن اسمت را به یاد داشته باشم. همواره در من جاری باش، همانگونه که خون در رگهایم جاری است. خداوندا: از تو میخواهم که هرگز در بیابان هولناک زندگی، تنها و بی یاور رهایم نسازی . از تومیخواهم که در کوره راه پر پیچ و خم زندگی، تنهایم نگردانی که همواره محتاج وجودت میباشم............ آمین دلم میخواست دوستامم بخونن مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛ آرایشگر گفت: “من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد.” مشتری پرسید: “چرا؟” آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض میشدند؟ بچههای بیسرپرست پیدا میشدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.” مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمیخواست جروبحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.” آرایشگر با تعجب گفت: “چرا چنین حرفی می زنی؟ من اینجا هستم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم!” مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.” آرایشگر گفت: “نه بابا؛ آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.” مشتری تایید کرد: “دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.” آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین شهریاربی حبیب خود نمیکردی سفر شاعر: شهریار
گذرونی برگشت 1 ) نام و نام خانوادگی؟ 2 نمره امانت آدم خدا، انسان وعشق، این است "امانتی" که بر دوش آدم، سنگینی می کند واین است آن "پیمانی" که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم ، و"خلافت" او را در زمین تعهد کردیم . ما برای همین "هبوط " کردیم ، و این چنین است که به سوی او باز می گردیم . (استاد شریعتی خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم ، وخود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند ودر مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل تو به حساب آورد!!!!! ((دکتر چمران))
خدایا مراقبش باش ... سردش نشه یه وقت ... هر وقت دلش آفتاب خواست، ابراتو باز کن ... هر وقت دلش بارون کشید براش ببار ... خدایا مراقب دلش باش ... غصه هاشو کم کن ... هر روز شادش کن ... هر روز بیشتر از قبل ...
اشب ، امشب چقدر دلم گرفته است بدجوری هم گرفته چقدر دلم می خواست امشب که شب شهادت امام رضاست اونجا باشم تا این غمی که رو دلم سنگینی می کنه رو کنار ضریح امام رضا(ع)، یا اینکه کنار پنجره فولادی که هزاران هزار نیازمند به اون دخیل بستن خالی کنم ............. خودت راز و نیازکنی.............. این آب......... بگذرانی....... ملکوتی دل بکنی چطور میشه به این راحتی از حرم آقا رفت ، و نگاه ها به طرف گنبد طلایی، دست بر سینه و سر فرو آوردن به نشانه احترام به آقا و دلی که جا می ماند کنج حرم و چشمانی که درخواست کننده بازگشتی است که دوباره به حرم آقا بیاید . زیارت قبول کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم . . . بیخودی خندیدیم
به تو مدیونم غرورمو شکستی عین شیشه اگر قلک بغض هایم را که بشکنم گاهی دلت از زنانگی ات می گیرد ...
خاطرات کودکی زیباترند
درس پند اموز روباه و خروس
کاکلی گنجشککی باهوش بود
باوجود سوزو سرمای شدید
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
همکلاسی های درد و رنج وکار
بچه های دکه سیگار سرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
کاش میشد باز کوچک می شدیم
یاد ان آموزگار ساده پوش
ای دبستانی ترین احساس من
نگاهت میکردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛
اما تو خیلی مشغول بودی.
یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛
اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی ...
با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.
شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟!
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری ...
و باز هم با من صحبت نکردی.
بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.
اشکالی ندارد ...
من صبورم، بیش از آنچه که تو فکرش را می کنی.
حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو ...
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی ...
از سایت عاشقانه یه داستانه جالبی خوندم
بی وفا حالا که من افتادهام از پا چرا
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
چهار دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی وخوش
رفته بودند وهیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند
روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند
به این صورت که سر ورو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با
پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند
سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندویک راست به پیش استاد رفتند
مسئله رو با استاد اینطورمطرح کردند:
که دیشب به یک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بودندو در راه
از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچرمیشه
و اونا با هزار زحمت وهل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش واین بوده
که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و ازاستاد
انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این
4 نفرازطرف استاد برگزار بشه،
آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن
مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد
میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند
استاد عنوان میکنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان
بایدهر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که
آنهابه خاطرداشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال میل قبول میکنند
امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:
.
.
.
2 ) کدام لاستیک پنچر شده بود؟ 18 نمره
الف) لاستیک سمت راست جلو
ب) لاستیک سمت چپ جلو
ج) لاستیک سمت راست عقب
د) لاستیک سمت چپ عقب
چه صفایی داره وقتی بنشینی تو صحن و به پنجره فولاد چشم بدوزی و با خدا وآقای
چه صفایی داره وقتی شاهد شفای طفلی توسط آقا هستی...........
چه صفایی داره وقتی از آب سقا خانه خودت رو سیراب می کنی چه طعم گوارایی دارد
چه صفایی داره وقتی تا صبح پلک رو هم نزاری فقط ، فقط تو صحن بنشینی به عبادت
چه صفایی داره گوش کردن به صدای بال بال زدن کبوترها.......
چه صفایی داره وقتی دلت میشکنه و به گنبد طلایی نگاه می کنی.......
و از پس پرده اشک خواسته ات رو به آقا می گی و چه سخت که باید از این مکان
التماس دعا
که بگوییم دلی خوش داریم
بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم
و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
و به آب سنگ زدیم
ادامه مطلب
به تو مدیونم که کشتی دلمو...واسه همیشه
به تو مدیونم منو دادی به بی بها...بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه...
.
.
باز…
ناز ترا
خواهم خرید
و یک بسته مداد رنگی
و با هر رنگش
باز…
ناز ترا
خواهم کشید!!!
میخواهی کودک باشی
دختر بچه ای که به هر بهانه ای
به آغوشی پناه می برد ...
و آسوده اشک می ریزد..
زن که باشی بـــــــایــــــد
بـــــغـــــض هـــــای زیــــــــادی را ...
بــــــــی صــــــــدا دفـــــــن کنـــــــی !!!
| Design By : Mihantheme |

