خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا . . .

وقتی همه چیز را به تو می سپارم ،

نورِ بی کرانِ تو در من جریان می یابد ؛

و دعایم به بهترین شیوه ی ممکن متجلی می شود . . .

پس هم اکنون خود را در آغوش تو رها می کنم ،

تا تمام آشفتگی ها و سردرگمی هایم ،

در حضور امن و گرمِ تو ،

به آرامی ذوب شوند و از میان بروند . . .



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٧ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

بـآ مـטּ لـج نڪـטּ بغــض نـفهمـ !

ایـטּ ڪہ خــوבت رآ گوشـہ ے گـلو قـآیـمـ ڪنـے ،

چـیزے رآ عـوض نمـے ڪنـב ...

بـالآخـره یـآ اشڪ میـشـوے

בر چـشـمـآنـمـ

یـآ عُـقــבه בر בلـم ـ پس :

انــتــظــــار نـבاشتــــ ﮧ باشَیـב خنـבه‌ام واقعـــــے

باشـב ایــטּ روز‌ها فقط زنـבه‌ام تـــا

בیگراטּ زنـבگـــــے کننـב !
 


تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۳٠ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()


آخـر جنـوטּ مےدانے ڪجـآسـت ؟!

بـﮧ خاطـر تـو ، از تـو عبـور ڪردטּ !

همیشـﮧ ڪـﮧ نبـآیـد مجنـوטּ وار سـر بـﮧ بیـابـاטּ گـذاشـت!

مجنـوטּ هـآ گاهـﮯ مثـل مـטּ انـد!

منے ڪـﮧ تـــــــــو را بـﮧ لیسـت آرزوهاﮮ نـداشتـﮧ ام

اضـآفـﮧ ڪردم . . .

گـذشتـم ، بـﮧ همـآטּ محـڪمـﮯ ڪـﮧ پاے

داشـتنـت مانـده بـودم . .



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۸ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

شبهآےِ شاعرانــ ه اےِ هســت..

در زندگــےِ ام..

که هیچ مهـتابــےِ ندارد..

اما تا دلتـــ بخواهــد بارانیســت...

شبهآیےِ که جاےِ تــو خالیســتـــ....



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۸ | ٩:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

 

بـہ ما בروغ میگفتند بزرگ شویـב בرבها را فراموش میکنیـב؛

 

בرست ایـטּ است:

زندگے آنقـבر בرב בارב ڪـہ از בرבنو בرב ڪهنـہفراموش میشوב! ...



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۸ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

              



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

 

زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟

بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟

گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟

ازکبوترهاکه میپرسم نشانم میدهند

گنبدو گلدسته هایت رابه دادم میرسی ؟

من دخیل التماس رابه چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرابه دادم میرسی ؟

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٤ | ۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

          مولای من! تو را امام غریب می‌نامند، می‌دانم بد میزبانی بودند و در مهمان‌نوازی وفا نکردند.
مولای من! بعد از گذشت روزگار، حال تو میزبان ما هستی؛ تو میزبان گریه‌ها و نیازها؛ غم‌ها و دلتنگی‌های ما هستی.
تو که غریبی را احساس کرده‌ای! حال غریبه‌ها به آستان کرم تو چشم دوخته‌اند و به دستان پر مهرت توسل کرده‌اند.
مولای من! می‌خواهم از زائرانی بگویم که جاده به جاده و شهر به شهر گذشته‌اند تا نفسی مهمان شوند و از می عشق تو بنوشند.

                                            http://alaviyoon.persiangig.com/Blog/imam%20Reza%20(2).jpg

مولای من! می‌خواهم از سنگفرش آستان مقدّست بگویم که سجده‌گاه قدوم مهمانانت شده است؛ از کبوتران عاشقی که گرداگرد حرم پاک تو می‌چرخند و تو را طواف می‌کنند؛ از نسیم بگویم که بیرق گنبدت را بوسه‌ باران می‌کند و عطر دلربای تو و اشک تمنای زائرانت را به اوج افلاک می‌برد.
مولای من! می‌خواهم از آسمان بگویم که هر روز نه، هر ساعت نه، هر لحظه و ثانیه از تو جان می‌گیرد و در پیشگاه شکوه تو جان می‌دهد.
ای آفتاب مهربانی! می‌خواهم از خورشید بگویم که هر طلوع با انوار خود به پنجره فولاد تو چنگ می‌زند و از ضریح تو نور می‌گیرد.
ای حجت خدا! خوش به حال جاده که از قدوم زائرانت بغض تنهایی خود را می‌شکند و خاک پایشان را به سینه زخم‌آلود خود می‌زند که عمری است از طواف تو جا مانده است.
خوش به حال رواق‌ها، درها و دیوارهایی که از نفس مهمانانت پَِر می‌گیرند و به ضریح پاک تو می‌رسند.خوش به حال مناره‌ها وکاشی‌ها!
حال در آستانه سالروز طلوع جاودانه تو ای شمس‌الشموس، از راه دور به میعادگاه عاشقی تو چشم دوخته‌ایم تا از جام کرامتت جرعه‌ای بنوشیم.
ما را بی‌نصیب مگردان!

 

 

"نوشته خودم نیست "چون زیبا بودوازطرفی حرفه دلم بود این متن رو انتخاب کردم ...



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۳ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

 

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد

به من گفت:نرو که بن بسته!

گوش نکردم ، رفتم

وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم

پیر شده بودم . . .



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٦ | ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

گاهی

دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...

میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...

اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!

اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی ...

دارم سعی می کنم همرنگ جماعت شوم،

آهای جماعت...

میشود کمکم کنید؟؟؟؟؟؟

شما دقیقا چه رنگی هستید؟!

رمانتیک...

به ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست

دلم تنگ است برای کسی که نمی داند...

نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم...

می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد....

پس بگذار که نداند بی او تنهایم...

دور میمانم که نزدیک بماند...

بعضی زخــــم ها هســــــت که هـــــــــر روز بــــایـــد روشونو باز کنــــی

و نـــــــــمـــــــــــــک بپـــــــــــاشــــــــــ ــــی ...

تــــــــا یــــــــــادت نـــــــــــــره که ســــــــــــــراغ بعضـــــــــــی آدمـــــــــــــا

نبــــــــــــــــــــایـ ـــــــد رفـــــــــــت ، نــــــــــــــبـایـــد! ! !



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٢ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

 

گـاهــﮯ

نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت

مــیـکـنـﮯ

 

آنــقـدر

بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر

نـمـﮯ آیـد

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٢ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

                                                                                       کوچکتر که بودم ...

                                                              ایمانم بزرگتر بود...

                                بادبادک می ساختم....


  و نمیترسیدم که باد نباشد ...



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٠ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

یادمان باشد : وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم !

در برابرش مسئولیم …

در برابر اشکهایش ؛

شکستن غرورش ،

لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش ….

واگر یادمان برود !

در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ،

واین بار ما خود فراموش خواهیم شد



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.

آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب

را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را

به پیرمرد تقدیم کرد

ادامه ...



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٠ | ٦:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()
بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۱ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس