بازهم مرا به جرم بی گناهی محکوم کرده اند.

بر جرم نکرده...

به جرم دوست داشتن آخر با کدامین ستاره سخن بگویم...؟؟؟

سخن از حسرت،سخن از غربت شکایت دل را به کدامین دادگاه بگویم؟؟

به کدامین قانون...؟؟؟

عاشق شده ام،عاشق کشی که نکرده ام.

محکومم کرده اند که دیگر نامت را بر زبان نیاورم.

اما من تنها به نام تو سوگند خواهم خورد که در دادگاه عشق حقیقت را بگویم....

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

 

خدایا توراشکرمیکنم که اشک راآفریدی که عصاره حیات

انسان است.

آنگاه که درآتش عشق می سوزم

یا درشدت درد می گدازم.

یا در شوق زیبایی و در ذوق عرفانی آب می شوم

و سراپای وجودم روح می شود، لطف می شود ،

عشق می شود ، سوز می شود.

و عصاره وجودم به صورت اشک آب می شود

و بعنوان زیباترین محصول حیات

که وجهی به عشق و ذوق داردو وجهی دیگر به غم و درد ،

بر دامان وجود فرو می چکد.

اگر خدا از من سندی بطلبد ، قلبم را ارائه خواهم داد ،

               و اگر عمرم را بطلبد ، اشک را تقدیم خواهم کرد.

        (دکتر چمران)

        

 




تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

خداوندا نگذار که از تو فقط نامت را بدانم و نگذار که از تو تنها مشق

کردن اسمت را به یاد داشته باشم.

همواره در من جاری باش، همانگونه که خون در رگهایم جاری است.

خداوندا:

از تو میخواهم که هرگز در بیابان هولناک زندگی، تنها و بی یاور رهایم

نسازی .

از تومیخواهم که در کوره راه پر پیچ و خم زندگی، تنهایم نگردانی که

همواره محتاج وجودت

میباشم............

آمین



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ | ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

اونروزارو یادته؟؟؟؟؟؟؟؟

اولین چیزی که به ذهنت میرسه چیه .............

                                           

                                 

                  

                                     



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

لبخنداز سایت عاشقانه یه داستانه جالبی خوندم

دلم میخواست دوستامم بخونن

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها

در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛

آرایشگر گفت: “من باور  نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”

مشتری پرسید: “چرا؟”

آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود

داشت آیا این همه مریض می‌شدند؟ بچه‌های بی‌سرپرست پیدا می‌شدند؟ این همه درد

و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود

داشته باشد.”

 مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمی‌خواست جروبحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با

موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده..

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “به نظر من آرایشگرها

هم وجود ندارند.”

آرایشگر با تعجب گفت: “چرا چنین حرفی می زنی؟ من این‌جا هستم، همین الان

موهای تو را کوتاه کردم!”

مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند، هیچ کس

مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی‌شد.”

آرایشگر گفت: “نه بابا؛ آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه

نمی‌کنند.”

مشتری تایید کرد: “دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه

نمی‌کنند و دنبالش نمی‌گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود

دارد.”



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوش‌داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

 

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریاربی حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا

شاعر: شهریار



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()


چهار دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی وخوش

گذرونی

رفته بودند وهیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند

روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند

به این صورت که سر ورو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با

پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند

سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندویک راست به پیش استاد رفتند

مسئله رو با استاد اینطورمطرح کردند:

که دیشب به یک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بودندو در راه

برگشت

از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچرمیشه

و اونا با هزار زحمت وهل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش واین بوده

که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و ازاستاد

انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این

4
نفرازطرف استاد برگزار بشه،

آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن

مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد

میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند

استاد عنوان میکنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان

بایدهر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که

آنهابه خاطرداشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال میل قبول میکنند

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:
.
.
.

1 ) نام و نام خانوادگی؟ 2 نمره 
2 )
کدام لاستیک پنچر شده بود؟ 18 نمره 

الف) لاستیک سمت راست جلو
ب) لاستیک سمت چپ جلو 
ج) لاستیک سمت راست عقب 
د) لاستیک سمت چپ عقب

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

امانت آدم

 خدا، انسان وعشق،

این است "امانتی" که بر دوش آدم، سنگینی می کند

واین است آن "پیمانی"

که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم ،

و"خلافت" او را در زمین تعهد کردیم .

ما برای همین "هبوط " کردیم ،

و این چنین است که به سوی او باز می گردیم .

   (استاد شریعتی

           


تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٩ | ٦:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و

از خود سخن می گویم ،

وخود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند

ودر مقابل تو بایستد

و خود را طرف مقابل تو به حساب آورد!!!!!                                               

                                      ((دکتر چمران))



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٩ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

خدایا مراقبش باش ...

سردش نشه یه وقت ...

هر وقت دلش آفتاب خواست، ابراتو باز کن ...

هر وقت دلش بارون کشید براش ببار ...

خدایا مراقب دلش باش ...

غصه هاشو کم کن ...

هر روز شادش کن ...

هر روز بیشتر از قبل ...



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٩ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

اشب ، امشب چقدر دلم گرفته است بدجوری هم گرفته چقدر دلم می خواست امشب

که شب شهادت امام رضاست اونجا باشم تا این غمی که رو دلم سنگینی می کنه

رو کنار ضریح امام رضا(ع)، یا اینکه کنار پنجره فولادی که هزاران هزار نیازمند به اون دخیل

بستن خالی  کنم .............


چه صفایی داره وقتی بنشینی تو صحن و به پنجره فولاد چشم بدوزی و با خدا وآقای

خودت راز و نیازکنی..............


چه صفایی داره وقتی شاهد شفای طفلی توسط آقا هستی...........


چه صفایی داره وقتی از آب سقا خانه خودت رو سیراب می کنی چه طعم گوارایی دارد

این آب.........


چه صفایی داره وقتی تا صبح پلک رو هم نزاری فقط ، فقط تو صحن بنشینی به عبادت

بگذرانی.......

چه صفایی داره گوش کردن به صدای بال بال زدن کبوترها.......


چه صفایی داره وقتی دلت میشکنه و به گنبد طلایی نگاه می کنی.......


 و از پس پرده اشک خواسته ات رو به آقا می گی و چه سخت که باید از این مکان

ملکوتی دل بکنی چطور میشه به این راحتی از حرم آقا رفت ، و نگاه ها به طرف گنبد

طلایی، دست بر سینه و سر فرو آوردن  به نشانه احترام به آقا و دلی که جا می ماند

کنج حرم و چشمانی که درخواست کننده بازگشتی است که دوباره به حرم آقا بیاید .

زیارت قبول            التماس دعا



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱ | ٢:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : صدای ســـکوت | نظرات ()

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس